هم سلولی...



درد این است دوستش داشته باشی

ببینی که در مرداب نفس 

کم اورده و فاعلش

محصور در عجز و فریاد که مرا هم با خود ببر/



همیشه اذین بستم درونم را با لمس نگاهت

بی وفایی اگر ببری

تنها نگاهت/




مسافر بودم برای همه ات اشکم بدرقه ی جبر زمان شد

نبودن هایی است  که هیچ بودنی

جای خالیش را در ذهن پر

نخواهد کرد/




مسافر کناریم که پیاده شد /مرداب تنفسش را

سنگ زدم به نفرین دل





باید از حد جنون گذر کنیم من و تو

بی اب و دانه فقط سر من

و شانه ی تو/




هستم را نظاره کن / نیستت را چگونه نظاره کنم

بی وفایی یعنی همین

نظاره کرد ن هستی که نیست/





دوستت دارم بهایش هر چه باشد روی چشمانم

نگویی که غم داری

میمیرم/




بی وفا یم اگر  که  تو  در  مرداب نفس  دهی به ان دنیا

و من در اغوش دیگری نفس به خیال خوشی

عشق یعنی همین




مرا را صدا بزن/تو را صدا میزنم

مرا با خود ببر از این

شهر اشوب

 





گاهی دلم به اندازه ی یک دنیا میگیرد

وقتی اهنگ صدایمان

به حلزون

گوش نمیرسد/


 

 


❥.FAR.❤.HAN.❥ + پنج‌شنبه 18 مهر 1392
/ 00:15 / ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
- Online Support by www.1abzar.com --->