هم سلولی...
تمام حرف ها پشت سرت بود . . . الفبا را به دنبالت پیمودم . . . تو حرف نداشتی . . نقص از ذهن های کور بود نمی دانم به مسافر دل بسته ایم . . . یا مسافر شد به انکه دل بسته ایم . . . چه قدر تفاوت دارد این . . جملات با هم گاهی باید بی رحم بود . . نه با دوست نه با دشمن . . . بلکه با خودت....وچه بزرگ می کند ان سیلی . . که ادم به صورت خودش می زند زندگی . . نفسی بیش نیست . . . گاهی که میگیرد ......پنجره را به کدام سو باید . . باز کرد تا صدایت را بشوند . . . اری دلت که گرفت همه کر میشوند . . جز خالقت که از گلی تنی ساخت...و نفس داد تا صدایش کنی دوره دوره ی رنگین کمان هاست . . با رنگ های زیبا . . بی دوام ... . . اینجا دلت را رنگی میخواهند ...راست های ساده را دوست ندارند ..دیوانه انگارند . . . میدانی رفیق .....رنگ لعاب سیرت را بر منقار . . صورت به صلیب میکشانند پنجره را که باز میکنی دلم می اید و لب تاقچه ی . . . نگاهت می نشیند . . . ببین چه بی دام و دانه جلد نگاهت شده . . پنجره غبار نگیر . . . دیگر نیست که اسمش را رویت بنویسم . . . منم با دست هایی خالی . . انگشت هایی که افعال را عاشقانه زندانی کرده اند . . غبار نگیر بگذار خاطرات را برای همیشه فراموش کنم فاجعه یعنی غرق در خیال باشی . . . ان قدر که حتی حقایق مشهود را هم نمی بینی . . . مثل تشنه ای که برکه را نمیبیند . . اما دلش برای سراب ثانیه شمارش میکند از خرابی میگذشتم منزلم امد به یاد . . . دست پا گم کرده ای دیدم . . دلم امد به یاد