هم سلولی...



 

farhan111 + شنبه 27 تیر 1394 / 00:03 / ارسال نظر(0)


 این روزها ادم ها وحشی گری میکنند

و وحشی ها سروری

دوره ای بود در خیلی قدیم از ادم  خاران ادم خار

این روزها ادم ها

شده اند احساس خار 

از احساس دست و پا میخورند تا احساس قلب 

نمیدانم دوران خرد چه فایده

چه مزیتی داشت

گله نیست

اما خدا

چه خلقتی کرد ...واقعا ادم ها نیاز به سم پاشی دارند

نیاز بشر به تامل به اعمالش

به کردارش

خیلی زیاد است 

 

 

 

farhan111 + پنج‌شنبه 25 تیر 1394 / 00:39 / ارسال نظر(0)


مهم این است ه کنارم یک قدمی نفس هایم

ارام و بی تنش نفس میکشی

مهم رسیدن نیست

مهم این است که ...تو....خوشحالی

و نفس میکشی 

ارامش یعنی

من

ارامش را در تو میبینم

 

farhan111 + یکشنبه 26 بهمن 1393 / 17:31 / ارسال نظر(0)


برای خوردن ...برای اشامیدن...برای حرف زدن

برای خوابیدن

.

برای عشق ورزیدن

.

برای درس خواندن....برای سکوت...

.

برای حتی نفس کشیدن

.

حدودی را باید مد نظر داشت.....زیاده از حدود انچه هست گام زنی

زندگی یا شور میشود

یا بینمک

.......................................

این یک قانون است

نه زیادی باش

نه زیادی نباش

farhan111 + پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 / 13:32 / ارسال نظر(0)


این یک قانون است

قانون

یعنی انچه درستیش اثبات شده باشد

زندگی قانون دارد

رابطه ها

در بی قانونی در جایی بین نفس های ادمی انجا که بغضی شکسته شد

شکسته شد

....

فردا بی تردید ...یا با تردید 

فرا خواهد رسید

قانون هایش نیز.....

فقط انچه در هیاهوی فردا میشکند همان بغض های مردمیست که

قانون رابطه ها را ندانسته عاشق می شوند/

 

farhan111 + یکشنبه 19 بهمن 1393 / 17:22 / ارسال نظر(0)


 

کاش همه چیز در در کودکی به بن بست میرفت

کاش ادم ها بزرگ نمی شدند

کاش اگر لبخندی

یا اشکی

هم از دل بیرون می امد.....پاک و یک رنگ بود

بوی نفرت میدهد دنیای ادم  بزرگ ها/

farhan111 + پنج‌شنبه 09 بهمن 1393 / 21:37 / ارسال نظر(0)


 

همین که اغوش یکی می شود

تکیه گاه دردها

دنیا 

می شود

تنها یک نفر....و این یعنی زندگی

farhan111 + سه‌شنبه 07 بهمن 1393 / 21:51 / ارسال نظر(0)


 

 برای 

یک نفر اغوش می شوی

تا به همه پشت کنی

کاش ناخن های 

دروغشان را برای لمس بدنت گرفته باشند/

farhan111 + جمعه 03 بهمن 1393 / 18:27 / ارسال نظر(0)


نبود 

پیدا شد.....نگاه بود عشق شد...نفس شد...

حرف بود...کلمه...شد...جمله شد

وقت شد...زمان...شد

ابرو بود

اخم شد

اشک شد

باران شد....دریا ...غرق کرد...تمام را برای

خودش می خواست

 تقدیر نبود...قسمت نبود

خود خواه بود 

این ها تمامش.....خییانت شد...رفت دود شد...حسرت شد....

ب همین راحتی 

farhan111 + شنبه 20 دی 1393 / 00:39 / ارسال نظر(0)


گاهی نه می شود رفت

نه به ماند

....

ایستای غریبی است....

.

بلاتکلیفی

از هر دردی...بی درمان تر است...

این یعنی

افکار

غوطه ورند...و در ورای این همه تردید زمان صبوری نمیکند...

مدام..می تازد..و می تازد/

farhan111 + سه‌شنبه 02 دی 1393 / 13:13 / ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
- Online Support by www.1abzar.com --->