هم سلولی...
بابا طاهر عریان به درون لب گشود تا از برهنگیه زمانه بیاورد از درون مرااااااااااا عریان خواستند تا لکه ای بر پیکر نهند به هوای تنشان به نقاب عشق کاشف به عمل امد فریاد برکشید از درون بی انتهای صدا مگر تن را نمی خواستی به گاز دندان نیش گرگ نما چرا فریاد عشق زنی؟؟؟؟ پلاک عشق را بر گردن روحش انداختیم تا بداند دلیل ماندمان طلا که بالا کشید به طلا فروش فروخت تمام ارزوهای گردنش مثل رگا کردن کودک از شیر تمام را خواستن وزنی میخواهد به قامت اسمان زمین را خواستی که در زمین فرو بی گانه نیستیم با نان گندم گر نخورده ایم دیدیم دست مردم/ زاغ به چشمان روباه نگریست نفهمید که طعمه شد اینجا هم طعمه کنایه بود از کاشف تمام استعاره هایم کنایه ای بود از تمثیل بیت تو شعرم باش من ساز میزنم فقط دهان من و دهان خودت در تنفس دهان به دهانمان به خفگی زیر اعماق امضا من جای خالیت