هم سلولی...
زمانی که امدم چشات هیچ سویی نداشت....... به سختی امیدی در وجودت ریختم از وجودم........... یادت که هست چه شعر ها که برای رنگ چشات سرودم........ تا بیرنگی چشات دوباره رنگ گرفت من با تو موندم........... تو چه بیرحمی : وقتی دوباره جون گرفتی......... یادت که هست باز نظاره کردم سالاریت را ..... چه مغرور بودم از زنده کردنت........ اخه من مسافری بودم برای چشم هایت...و و تو چه کردی با این مسافر که خود را فدایت کرد.... بیرونش کردی با تمام دل خوشی هایش........ اری تو کشتی مسافر چشم هایت را در کمال بیرحمی. پس بی وفا لا اقل موقع دفنش باش اشکی بریز برای دل خوشی اش از چشم های زیبایت.
farhan111 + جمعه 10 خرداد 1392 / 10:40 /
ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران