هم سلولی...



مترسک از مزرعه می گفت

.

.

پرنده حواسش گرم عشق بازیش بود

.

.

مورچه می اندوخت انچه از دانه بود برای نجات زندگی

.

.

جاده سکوت کرده بود

.

.

و این ادمی باز متوالی تکرار اشتباه می کرد

.

.

خدا چشم می پوشید

.

.

نارفیق نیش خند زنان انتظار ویرانی می کشید ...هم نوعش را

.

.

و در میان این همه تکرار هیچ کس فکر پند گرفتن از

.

.

روزگار نبود

.

.

و باز انتهای این جاده بن بست دلی خسته فریاد سکوت خواهد شکست

.

.

باز دلی خواهد شکست و دلی گوشه نشین انچه نباید تکرار می شد/ 


farhan111 + چهارشنبه 07 خرداد 1393 / 19:59 / ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
- Online Support by www.1abzar.com --->